كارن آرمسترانگ ( مترجم : كيانوش حشمتى )

164

زندگينامه محمد ( ص ) ( فارسي )

نگزيد ؟ چرا محمد ( ص ) داراى معجزاتى شبيه پيامبران قبلى ( موسى و عيسى ) نيست ؟ چرا قرآن به جاى آنكه مرحله به مرحله بر محمد ( ص ) نازل شود يكپارچه و كامل به او وحى نشده است ؟ چرا خداوند ، به جاى يك بشر معمولى ، فرشته‌اى را براى ابلاغ دستورات خود به زمين نمىفرستد ؟ حتى بعضى از افراد قريش شايع كردند كه محمد ( ص ) از سوى يك مسيحى يا يك يهودى راهنمائى مىشود و اين گفته ( وحى ) در حقيقت مسائلى است كه آن فرد براى محمد ( ص ) نقل مىكند و او هم آن را بازگو مىنمايد . تجاوز و بىحرمتى به مسلمانان فقط در حدّ تحريم تجارت و بدگوئى كلامى محدود مىشد ، با توجه به اينكه اكثر مسلمانان ضربه‌پذير نيز به حبشه رفته بودند . اما حالا خود محمد ( ص ) مركز توجه حملات قرار گرفته بود . عمر ابن عاص كه يكى از افراد فرستاده شده از طرف قريش به نزد نجاشى بود ، خاطره‌اى را بعدا ( پس از مسلمان شدن ) نقل مىكند : « روزى محمد ( ص ) در حال طواف به دور كعبه بود و تمامى سران قريش در آنجا حاضر بودند و او را نگاه مىكردند و در ضمن طعنه مىزدند كه تا به حال هيچكس مانند تو براى قريش ايجاد زحمت و ناراحتى ننموده است ، پدران ما را به مسخره و توهين گرفته‌اى ، دين ما را منحرف و خدايان را مورد تمسخر قرار داده‌اى ، و از همه مهم‌تر اينكه اجتماع مكه را پاره پاره نموده‌اى . در دور سوم طواف ، محمد ( ص ) با شنيدن اين اعتراضات بسيار ناراحت شد چنان كه صورتش چون رعد و برق سياه گرديد . اما او ناگهان در جايش ايستاد و رو به سران قريش كرد و گفت : « به من گوش كنيد اى قريش ! به همان كسى كه جان من در دست اوست من براى شما قربانى ( ذبح ) خواهم آورد » . اين جمله حاضران در صحنه را بر جاى ميخكوب كرد و گوئى همه آنها لال شدند ، اما روز بعد دوباره بر اعصاب خود مسلط گرديدند . اين‌بار وقتى محمد ( ص ) به كعبه آمد به سوى او هجوم آورده و هركس به نوعى به اذيت و آزار او پرداخت ، گروهى او را هول مىدادند و گروه ديگرى بند قباى او را مىكشيدند و كاملا او را محاصره كرده بودند كه ناگهان ابو بكر از راه رسيد . درحالىكه اشك مىريخت گفت : « آيا شما مىخواهيد او را به خاطر اينكه مىگويد « اللّه » خداى من است بكشيد ؟ » مردم با شنيدن اين سؤال از دور محمد ( ص ) پراكنده شدند . عمر بن عاص چنين نتيجه مىگيرد كه « اين واقعه بدترين عكس العملى بود كه من از قريش نسبت به محمد ( ص ) ديدم . » 24 چنان كه از ظاهر اين داستان برمىآيد اين تعرض چندان جدى نبود و مىشود نتيجه گرفت كه قريش در مورد خشونت خود شرمنده و پشيمان شده بودند .